تبليغاتX
خاطرات یک مسافر(در دیار مالزی)
می نویسم از دیار مالزی....
سلام

امروز بعد از مدتها با کلی شوق و ذوق و با کلی خبر جدید اومدم آپ کنم که خبر تکون دهنده ای رو تو اینترنت خوندم که کلا حالمو گرفت......

آخ که چه قدر با آهنگ ناصریا زندگی کردیم ناصر هم رفت و ما رو با صداشو خاطرش تنها گذاشت

روحش شاد

یا حق

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 10:38  توسط م.ا  | 

خوب سلام

مجبورم هر روز آپ نکنم تا همه دوستان عزیز وقت کنن و لطف کنن تا به ما سری بنوازن جاتون خالی دیروز دیروز با احسان رفتیم دانشگاه اینم دانشکده مهندسی!

خداییش شبیه دانشگاه خودمون تو ماهشهر (در این قسمت یاد آور می شویم که نویسنده وبلاگ متولد آبادان بوده و از طریق خوردن نوشابه آبادان به بیماری سخت لاف دچار شده است) یکی از زیبا ترین رخدادهای چرخیدن در دانشکده ملاقات با دوست عزیزم حامد حقیقی (یکی دیگه از وبلاگ نویسای با حال) بود این یه عکس از جلوی دفتر آقا حامد گل!

راستی معاینات پزشکی هم خدا رو شکر با موفقیت انجام شد!  خوب بانکم که رفتیمو و اما با حال ترین قسمتش خوندن نماز تو مسجد زیبای دانشگاه بود که آرامش عجیبی بهم داد !اینم عکس مسجد دانشگاه:

و اما بهترین سوپرایز دیروز این بود که بیکار نشسته بودم تو اتاق هتل که دیدم دوست واقعا خوبم تماس گرفت و گفت دارم میام پیشت اگه گفتین کی بود! آفرین همون آقا مهدی خودمون که با وبلاگش و راهنمایی هاش به داد خیلی ها مخصوصا من رسیده جاتون خالی نشستیم اینجا کلی با هم حرف زدیم:

خوب اینم از دیروز و اما مهمترین رویداد تاریخی امروز بستن یک قرارداد طولانی (آبادان یادت نره) با جناب آلفرد بود که در طی اون یه خونه نسبتا خوب چپوند تو پاچمون!

خداییش فکر نکنین دارم لوس بازی در میارما نه راستشو بخواین قیافم خیلی نامرتب بود زشت بود برا بار اول اینطوری زیارت کنیم همدیگه رو به قول معروف مردم چی می گن!

خوب ما دیگه بریم که فردا باید برم برا تمیز کرده خونه  ادامه دارد...

یا حق

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 19:51  توسط م.ا  | 

سلام

امروزم سپری شد خیلی باحال بود اگه حوصله دارین تا براتون تعریف کنم ... خوب می بینم که همه دران دست می زنن تا شروع کنم(در این قسمت من دارم خودمو تحویل می گیرم جدی نگیرین)

خوب امروز ملاقات خوبی داشتم با دوست عزیزم رضا(نویسنده وبلاگ چرکنویس) رفتم خونشون بسیار دوست خوب و مهربونیه ولی چون عجله داشتم نتونستم زیاد در جوارشون باشم . بعدشم راه افتادیم دنیال خونه که خوشبختانه با کمک دوستم رضا (این یه رضای دیگست) و راهنمایی های احسان عزیز تونستم خونه هم گیر بیارم. و اما اصل ماجرا...

سر شبی نشسته بودم   که دیدم اعتبار موبایلم داره تموم میشه چه کنم چه نکنم رفتم سراغ دوست تازم که خیلی هم با حاله اسمش هاریه ولی بش می گیم Boy اونم به من میگه سامی(تو رو خدا می بینی آخر عمری سامی هم شدیم) اینم عکسش!

خلاصه آدرس داد گفت برو فلان جا ما هم را افتادیم رفتیم اینجا:

خلاصه از این بپرس و از اون بپرس رسیدیم و اعتبار موبایلو تمدید کردیم و اما در حال قدم زدن بودیم که احساس کردم یه ندای درونی داره میگه پبداش کن اولش توجه نکردم ولی هر چی می گذشت بیشتر می شد تا اینکه مجبور شدم به ندای درونم گوش فرا داده بگردم دنبام مگ دونالد!

الحمدالله شکر امشبم سیر شدیم..... ای وای ای هوار آقا یکی نیست بگه من کجام الان از کجا باید برم بیرون در خروجی کدوم ور بود خلاصه اینجاست که شاعر میگه یه روز گوم شوده بوووووووووووودم!

منطق! بله شما اگه فکرتون کار کنه هیچ مشکلی پیش نمیاد مثل من ها ها ها از یه خانم و آقا از کجا برم بیرون گفت نگران نباش دنبالم بیا(ای ول منطق) حدود نیم ساعت گشتیم به جایی نرسیدیم یهو دیدم منطقم داره شوت می زنه برا خودش از ظرف پرسیدم آقا چی شد پس کلی عذر خواهی کرد گفت من خودم بار اول میام اینجا(امان از این مالایی ها) خلاصه کار نداریم به هر بد بختی بود پیدا شدیم و برگشتیم......

ببینیم فردا چی میشه

یا حق

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 18:35  توسط م.ا  | 

سلام

بالاخره رسیدیم الانم این کامنتو ازتو هتل دارم میذارم سر شبی نشسته بودم تو لابی خودمون کم دلمون گرفته خواننده هم گیر داده بود به فاز غمگین جالبشم این بود که فقط من نشسته بودم پای کنسرتش تک و تنها کلی هم مرامی براش دست زدم بغدشم یارو دید خیلی براش ابراز احساسات کردم اومد نشست کنارم کلی صحبت کردیم ....

اینم عکس خواننده محبوب ما....

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 17:18  توسط م.ا  | 

سلام

نمردیم قبل از رفتنمون برف هم دیدم جاتون خالی قدم زدن تو هوای سرد اونم زیر برف درست تو آخرین شبی که ایران هستی حال و هوای عجیبی داره امیدوارم هیچ وقت تجربه نکنین!

حدود ۵ ساعت دیگه پرواز دارم

خداحافظ ایران سلام مالزی!

یا حق

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 23:37  توسط م.ا  | 

سلام

ساعت حدود ۲ شبه آخرین شب ماهشهر صدای آهنگی که گذاشتم فضا رو پر کرده: ....... غم رفتن از دیار تو / باعث بی طاقتیه / همه لحظه هاش برام / پر از خستگیه . آخر شبی رفته بودم امیران همه رفقا جمع بودن ولی فقط خسرو بود که زل زده بود تو چشمامو زیر لب زمزمه می کرد:

به کجا چنین شتابان
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری

ز غبار این بیابان همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم



به کجا چنین شتابان
به هر آن کجا که باشد
به جز این سرا سرایم

سفرت به خیر اما
تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت
به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را

امشب نمی دونم چرا ساندویچ های نامبر وان از همیشه خوشمزه تر بود و آقا سید نگهبان مهربون پاساژ از همیشه مهربون تر!

خداحافظ ماهشهر!

یا حق

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 1:11  توسط م.ا  | 

بازم سلام

خیلی جالبه در آستانه رفتن پیغام های جالبی رو تو وبلاگ دریافت می کنم که واقعا آدمو تو تصمیمش مصمم می کنه!!! نمونش کامنت زیر که براتون می ذارم:

سلام- عزیزم- این خط و این نشون- دقیقا 1 ساله دیگه متوجه میشی که اشتباه کردی. این ره که تو میروی به ترکستان است.... هاهاهاهاها......!

واقعا نمی دونم چرا بعضی آدما دوست دارن همیشه تو دل بقیه رو خالی کنن از این تیپ پیغامها زیاد میاد که من اکثرشون رو پاک می کردم اما اینبار گفتم بذار یه بار برای همیشه به همه این تیپ آدما مطلبی رو بگم شاید به درد بقیه دوستانم هم که حتما با این تیپ پیام ها برخورد کردن بخوره !

به نقل از پائولو کوئلیو در کتاب رزم آور نور:

" رزم آور نور می داند چه کاری به زحمتش می ارزد.

با الهام و ایمان بر اعمال خویش تصمیم می گیرد. گاهی به اشخاصی بر می خورد که او را به رزم در نبردی فرا می خوانند که از آن او نیست گاهی او را به نبرد در میدان هایی می خوانند که نمی شناسد یا برایش مهم نیست.

اینان می خواهند رزم آور نور را در گیر چالش های کنند که برای خودشان

مهم است نه برای او (رزم آور نور)

در این لحظات او لبخند می زند و عشقش را نشان می دهد اما پیشنهاد آن ها را نمی پذیرد. رزم آور راستین نور همواره میدان نبرد را خود بر می گزیند."

یا حق

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 13:58  توسط م.ا  | 

سلام

خوب سفر چند روزه ما هم به شیراز تمام شد جاتون خالی خیلی خوش گذشت ولی در کنار این خوشی ها غم هم بود مخصوصا روز خداحافظی با گروه باران گروهی که واقعا بهش عادت کرده بودم و دوستای خوبی هم پیدا کرده بودم به مدتی هم بعنوان مدیر داخلی اونجا فعالیت می کردم ولی به هر حال اول و آخر باید گذاشت و گذشت ....

خوشحالم که توی رای گیری محسن (یاور همیشه مومن) رای آورد و شد جانشین ما ما هم دودستی مدیریت رو تقدیمش کردیم چون مطمئنم از پسش بر میاد.

بازم از همه دوستان که اینقدر به من محبت داشتن ممنونم همچنین از سرکار خانم دکتر قوی روح که واقعا فامیلش برازندشه شب آخر تو حافظیه هیچوقت از یادم نمیره

به امید دیدار

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 12:37  توسط م.ا  |